تبليغاتX
علم نوین
منبع تحقیقات علمی و عمومی
 فارابی

بو نصر محمد بن طرخان بن اوزلغ فارابی، در وسیج نزدیک فاراب در ماوراءالنهر، به سال 259ق/872م ، بنابراين، حدود يك سال پیش از مرگ کندی در بغداد، به دنیا آمد. فارابی، از خانوادهای سرشناس بود و پدر او، دربار سامانیان، از فرماندهان لشکر بوده است، اما همچون سلف خود، کندی ـ که فارابی را از سرمشق او تبعیت کرده بود ـ شرح حال او چندان معلوم نیست. فارابی، در جوانی به بغداد رفت و نخستین معلم او، در این شهر، یوحنابن حیلان بود. آنگاه، او منطق، نحو، فلسفه، موسیقی، ریاضیات و علوم را فرا گرفت. از آثار او چنان بر میآید که زبانهای ترکی و فارسی را میفهمیده است( برابر افسانهها، او، افزون بر عربی، با هفتاد زبان دیگر نیز آشنا بوده است). با گذشت زمان، فارابی، چنان استادی به دست آورد که (پس از ارسطو، معلم اول) معلم ثانی خوانده شد و نخستین فیلسوف بزرگ مسلمانان به شمار آمد. از شواهد چنان بر میآید که برابر نظریه رایج در ایران، این فیلسوف بزرگ شیعه بوده است. در واقع فارابی، در سال330ق/941م، بغداد را بسوی حلب ترک گفته و در کنف حمایت سلسله شیعی حمدانیان قرار گرفت و سیف الدوله حمدانی به او ارج بسیار نهاد. این حمایت شیعی ویژه را نباید تصادفی دانست. این حمایت، زمانی معنا پیدا میکند که در حکمت نبوی مبتنی بر تعلیمات امامان شیعی مشترک است. او پس از اقامت در حلب، مسافرتهایی کرد و تا قاهره رفت و آنگاه، در دمشق، به سال 339ق/ 950م در هشتاد سالگی روی در نقاب خاک کشید.

این فیلسوف بزرگ، اندیشمندی عمیقا دینی و اهل عرفان بود، او، در نهایت سادگی زندگی میکرد و لباس صوفیان بر تن داشت. فارابی که طبیعتی اساسا متامل داشت، از امور دنیوی اعراض میکرد، اما در عوض، سماع موسیقی را بسیار دوست میداشت و خود، نوازندهاي چیره دست بود. از او، کتاب الموسیقی الکبیر باقی مانده که شاهدی بر تضلع وی در ریاضیات است و نیز، بدون تردید، مهمترين شرح نظریه موسیقی، در سدههای میانه به شمار میرود. این فیلسوفان موسیقیدان، به سبب خوشبینی سطحی، به جمع میان افلاطون و ارسطواثولوجیا) نمیپرداخت، همچنانکه او، به جمع میان فلسفه و دیانت نبوی نیز اعتقاد داشت. به نظر میرسد که احساس ژرف معلم ثانی از این اندیشه ناشی بود که حکمت نزد کلدانیان در بینالنهرین ظاهر شد و از آنجا به مصر و آنگاه به یونان انتقال یافت و در یونان مکتوب شد و وظیفه او این است که این حکمت را به کانون اصلی خود بازگرداند.

آثار پر شمار او که شرحهایی بر اثر ارسطو ـ مانند منطبق، طبیعیات، آثار العلویة، مابعد الطبیعه و اخلاق نیکو ماخسی ـ را شامل میشده، اینک از میان رفته است. اینجا، میتوان به ذکر برخی از آثار عمده او بسنده کرد (ر.ک. کتابشناسی): رساله الجمع بین رأیی الحکیمین، کتاب فی اغراض ارسطو طالیس، تلحیض برخی محاورات افلاطون، رساله فیما ینبغی ان یقدم قبل تعلم الفلسفة، مقدمهای بر فلسفه ارسطو، احصاء العلوم که تاثیری ژرف بر نظریه طبقهبندي علوم در فلسفه مدرسی در مغرب زمین داشته است. رساله فیالعقل و المعقول که ذکر آن خواهد آمد و فصوص الحکم که در مشرق زمین، به تفصیل، مورد مطالعه قرار گرفته است. بالاخره، مجموعه رسالههایی که به رسالههای مربوط به «فلسفه سیاسی» فارابی مشهورند مانند آراء اهل المدنیة الفاضلة، السیاسة المدنیة، تحصیل السعادة و تلخیص نوامیس افلاطون.

هیچ دلیل قانع کنندهای برای تردید در صحت انتساب رساله فصوص الحکم وجود ندارد. اشتباه مجموعهای که سابق براین در قاهره چاپ شد و بخشی از این رساله را به عنوانی دیگر به نام ابن سینا منتشر کرد، مبتنی بر چاپی انتقادی نیست. پل کراوس، براین بود که فارابی،در واقع، موضعي ضد عرفانی داشت، سبک و مضمون فصوص با ديگر آثار هماهنگ نبود و نظریه نبوت او صرفا «سیاسی» بود. باری، میتوان ملاحظه کرد که مجموعه اصطلاحات تصوف، به تقریب، در همهجای آثار فارابی پراکنده است، که در نوشتهای غیر از فصوص، فقرهای وجود دارد که پژواکی از گزارش معروف خلسه افلوطین در کتاب اثلوجیا (اغلب به خود میآیم ....) در آن دیده میشود، که نظریه اشراقی فارابی، عنصر عرفانی مسلمی را شامل میشود، البته به شرطی که بپذیریم که عرفان، به ضرورت، مستلزم اتحاد عقل انسانی با عقل فعال نیست، زیرا اتصال نیز تجربهای عرفانی است. ابنسینا و سهروردی، با فارابی، در رد اتحاد توافق دارند، زیرا اتحاد، نتایجی پر تضاد به دنبال دارد. همین طور، میتوان ملاحظه کرد که درک پیوند میان «عرفان» فارابی و مجموعه نظریات وی مشکل نیست: میان آن دو، نه ناهمخوانی وجود دارد و نه فاصله. اگر در فصوص اصطلاحاتی نشات گرفته از مکتب اسماعیلی به چشم میخورد (اصطلاحاتی که مشترک میان همه عرفانهاست)، این مطلب، بیآنکه تردیدی در صحت انتساب آن ایجاد کند، مبین یکی سرچشمههای الهام اوست، سرچشمهای که میان حکمت او، درباره نبوت و پیامبرشناسی شیعی هماهنگی ایجاد میکند. بالاخره، اغراق آمیز خواهد بود که نظریه مدینه فاضله او را به معنای جدید کلمه، «سیاسی» بدانیم. این نظریه، با آنچه ما «برنامه سیاسی» مینامیم نسبتی ندارد. در این باره، با مجموعه شرح حالی که آقای ابراهیم مدکور، سابقا از نظریه فلسفی فارابی به دست داده است، موافقت داریم.

اینجا، تنها میتوان سه نکته از این نظریه فلسفی را برجسته کرد. نخست اینکه نظریه، تمایز منطقی و فلسفی میان ماهیت و وجود را در موجودات مخلوق به او مدیون هستیم. وجود، قوام دهنده ماهیت نیست. بلکه محمول و عارض بر آن است. گفتهاند این نظر در تاریخ فلسفه، آغاز دوره جدیدی بوده است. ابنسینا، سهروردی و فیلسوفان دیگری، قائل به اصالت ماهیت بودهاند. با ملاصدرا شیرازی، در سده یازدهم ق/هفدهم م وضعیت به طور کلی دگرگون شد. ملاصدرا به اصالت وجود قائل شد و از حکمت اشراق، روایتی اصالت وجودی عرضه کرد. این موضع گیری، درباره وجود، از تمایز میان وجود واجب و وجود ممکن ناشی میشود که قائم به ذات نیست، زیرا وجود و عدم آن، مساوی نیست، بلکه به این دلیل، وجود آن، وجوب پیدا میکند که به توسط غیر، یعنی وجود واجب وضع شده است. این نظریه که نزد ابنسینا اهمیتی ویژه پیدا خواهد کرد، ابتدا، به صورتی مجمل توسط فارابی بیان شد.

4. اهمیت ملاحظه را درباره نظریه ویژه دیگری که نظریه عقل و صدور عقل است، میتوان تکرار کرد، نظریهای که نزد فارابی، قاعده الواحد لا یصدر عنه الا الواحد بر آن ناظر است ( خواجه نصیر الدین طوسی، درباره این قاعده، با الهام از فیضان انوار سهروردی، بیآنکه اشارهای به آن کرده باشد، تردید خواهد کرد). صدور عقل اول، از سبب اول و تامل سه گانه آن عقل که در هر یک از مراتب عقول تکرار میشود، هر بار، عقل، نفس و فلک جدیدی را تا عقل دهم را ایجاد میکند. این تطور کیهانی را بعدها ابنسینا، توضیح و بسط خواهد داد. نخستین ماهیات الهی یا افلاک الهی نزد ارسطو، در اندیشه فارابی به «عقول مفارق» تبدیل میشوند. آیا ابنسینا بود که نخستین بار، آنها را «فرشته» نامگذاری کرد و بدگمانی غزالی را بر انگیخت، زیرا تصور قرآنی فرشته را در آن نمیدید؟ آیا این صور ملکی خلاق، با توحید تعارض دارند. تردیدی نیست که اینجا، منظور، ظاهر توحید است که بر احکام شرعی مبتنی است. برعکس، اندیشمندان باطنی و عرفانی، به طور خستگی ناپذیری، نشان دادهاند که توحید در صورت ظاهری آن، در بت پرستی فلسفی سقوط میکند که ادعای فرار از آن را دارد. فارابی، معاصر نخستین اندیشمندان اسماعیلی بود. نظریه عقول دهگانه او، اگر با نظریه باطنی اسماعیلی مقایسه شود، وجهی نو در آن مشاهده خواهد شد. با تحلیل اجمالی مراتب عالم [عقول] دهگانه، در سنت اسماعیلیان فاطمی، گفتیم که آن، از طرح فیلسوفان قائل به صدور از این حیث که مبدع را همچون فوق وجود، ورای وجود و لاوجود، وضع میکند و صدور با عقل اول آغاز میشود، تفاوت دارد. افزون بر این، تکوین عالم، در اندیشه اسماعیلی، دارای عنصری دراماتیکی است که در طرح فارابی و ابن سینا وجود ندارد.

با این همه، صورت دهمین فرشته (آدم سماوی) در اندیشه اسماعیلی، به طور کامل، با عقل دهم که اینجا، نزد فیلسوفان ما، عقل فعال نامیده میشود، مطابقت دارد. اين مطابقت، سر انجام، نقش عقل و فعال را در پیامبریشناسی فارابی، به ما بهتر میفهماند، زیرا فارابی، در نظریه عقل و حکیم ـ پیامبر خود، از حد «فیلسوفان یونانی مآب» فراتر میرود. مقایسهای را که در فارابی طرح کرده بود، بسیار مورد توجه قرار گرفت و همگان آن را بازگو کردند: «نسبت عقل فعال به عقل بالقوه، مانند نسبت خورشید به چشم است که در آن بینایی تا زمانی که در ظلمت قرار دارد، بالقوه وجود دارد، اما آنگاه که نور به چشم برسد، بینایی بالفعل میگردد». این عقل که در سلسله مراتب وجودات، نزدیکترین وجود معنوی ورای انسان و عالم انسانی است، همیشه، بالفعل است. این عقل، واهب الصور نامیده شده است، زیرا صور، مواد را به آنها و معرفت این صور را به عقل انسانی بالقوه اضافه میکند.

این عقل انسانی، به عقل علمی و نظری تقسیم میشود. عقل نظری، دارای سه مرتبه است: عقل بالقوه، عقل بالفعل و عقل مستفاد. اینجا نیز امری نو، در معرفت شناسی فارابی ظاهر میشود. عقل مستفاد را به رغم عنوان آن را نمیتوان با Nous epiktetos اسکندر افرودیسی خلط کرد، زیرا نزد اسکندر افرودیسی، حالتی میان عقل بالقوه و بالفعل است. در نظر فارابی، عقل مستفاد، عالیترین حالت عقل انسانی است، حالتی که در آن، عقل انسانی میتواند بدون وساطت حواس، صوری را که عقل فعال به آن اضافه میکند، به شهود و اشراق دریابد. باری، مفهوم عقل فعال و عقل مستفاد، نزد فارابی، مبین نظری متفاوت با نظر ارسطویی صرف است، یعنی تأثیر کتاب اثولوجیا که از طریق آن عناصر نوافلاطونی رسوخ کرد.

در مورد نکته سومی نیز این فیلسوف یونانی مآب، از مکتب ارسطویی صرف متفاوت به نظر میرسد: نظریه نبوت او که عالیترین بحث آثار اوست. نظریه مدینه فاضله فارابی، نظر به منشا افلاطونی آن، تاثیری یونانی در خود دارد، اما پاسخگوی الهامات فلسفی و عرفانی یک فیلسوف اسلامی است. از این نظریه، اغلب، به عنوان «سیاست» فارابی سخن گفته میشود. در واقع، فارابی به هیچ وجه فردی نبود که امروز ما «اهل عمل» مینامیم. او هرگز با مسائل سیاسی از نزدیک آشنایی نداشت. «سیاست» او، بر مجموعه روان شناسی و جهانشناسی او مبتنی است و از آن، قابل تفکیک نیست. به همین دلیل، مفهوم «مدینه فاضله» او، همه ارض مسکون را شامل میشود. مدینه فاضله، برنامه سیاسی «امروزی» نیست. فلسفه سیاسی او را نمیتوان به عبارتی بهتر، فلسفه نبوت نامید.

اگر شخصیت اساسی فلسفه نبوت، یعنی رئیس مدینه فاضله، پیامبر یا امام و نیز سرانجام نظریه در عالم دیگر، مبین الهام عرفانی فارابی است، میتوان گامی فراتر گذاشت. نظریه نبوت فارابی، مبین برخی رگههای اساسی مشترک با فلسفه نبوت بدر تشیع است متاسفانه، نمیتوان این بحث و نتایج آن را اینجا بسط داد. دلایلی که او، در اثبات ضرورت وجود پیامبران میآورد، خطوطی که با آن وجود درونی پیامبر، [یعنی] امام را تعریف میکند، با دلایل و خطوطی مطابقت دارد که چنانچه دیدیم، پیامبرشناسی شیعی بر مبنای تعلیمات امامان معصوم بنا کرده است. پیامبر واضع شریعت، در زمان حیات خود، امام نیز هست. پس از پیامبر، دایره امامت (یا دایره ولایت، یعنی، در دوره اسلامی، نام نبوتی که شریعتی نمیآورد) آغاز میشود. باری اگر حکیم – نبی در اندیشه فارابی نوامیسي را برقرار میکند، این، به معنای شریعت، در اصطلاح کلامی دقیق آن نیست. در این صورت، پیوند این دو پیامبرشناسی،  این فکر را که حكيم افلاطونی، حکیم حاکم مدینة فاضله را به امام تبدیل میکند، به صورتی نو ظاهر میسازد.

از سوی دیگر، دیدم که پیامبرشناسی شیعی، در نوعی معرفتشناسی، به اوج خود رسيد که میان علم پیامبر و امام قائل به تمیز بود. به همانسان، نزد فارابی، امام ـ پیامبر، رئیس مدینه فاضله، باید به مرتبه والایی از سعادت انسانی رسیده باشد که همان اتصال با عقل فعال است. در واقع، هرگونه الهام و وحی نبوی، از این اتصال ناشی میشود. چنانکه اشاره شد، منظور از وحدت با عقل فعال، اتحاد نیست، بلکه اتصال است. اینک، باید خاطرنشان کرد که بر خلاف حکیم افلاطونی که باید از نظاره معقولات، برای تدبیر امور سیاسی، به عالم محسوسات بازگردد، حکیم فارابی باید به وجودات معنوی دیگر بپیوندد و وظیفه اصلی او این است که اهل مدینه را بسوی این غایت هدایت کند، زیرا سعادت مطلق، از این پیوند ناشی میشود. مدینه فاضله فارابی، همان

«مدینه ابرار در آخر الزمان» است. این مدینه، در معادشناسی شیعی، با وضعیتی مطابقت دارد که در زمان ظهور امام غایب تحقق پیدا خواهد کرد که مقدمه رستاخیز خواهد بود. آیا در این صورت، به «سیاست» فارابی، همان معنایی را میتوان داد که امروزه به این کلمه میدهیم؟

در عوض، درست خواهد بود که بگوییم «شهریاری» که فارابی، همه فضایل انسانی و فلسفي را به او اعطا کرده، همان «افلاطونی که قبای محمد پیامبر را برتن کرده است». یا درستتر خواهد بود که به فارابی بگوییم اتصال به عقل فعال میتواند با عقل امکان پذیر باشد، این، همان مورد فیلسوف است، زیرا این اتصال، منشا همه معرفتهای فلسفی است.اين اتصال، با خیال خلاق نیز امکانپذیر است و در این صورت، اتصال منشا همه این وحیها، الهامات و رویاهای نبوی خواهد بود. بالاتر اشاره کردیم که چگونه حکمت نبوی شیعی با اعتبار بخشیدن به معرفت خیالی و عالمی که بوسیله خیال درک میشود، نظریه کاملی، در باب خیال ایجاد کرد. جالب توجه است که نظریه خیال، نزد فارابی نیز دارای اهمیت است. اگر به آثار ملاصدرا شیرازی برگردیم که تعلیمات امامان را توضیح میدهد، دیگر نمیتوان گفت که نظریه نبوت فارابی، تنها در فلسفه مدرسی یهودی (ابن میمون) به جد گرفته شد، زیرا این نظریه، بهطور مبسوطی، در حکمت نبوی شیعی بارور شد.      

معرفت شناسی ناشی ارز حکمت نبوی شیعی  با توجه به مراتب مشاهده، یا استماع ملک در خواب، بیداری یا در حالتی میان این دو تاسیس شده است. در نظر فارابی، حکیم از طریق تامل نظری، به عقل فعال اتصال پیدا میکند و نبی از طریق خیال و همین خیال، منشأ نبوت و وحي نبوي است.اين دريافت ممكن نيست، مگر اينكه  جبرائیل، فرشته محمدی یا روح القدس، با عقل فعال یکی شمرده شود. چنانکه پیش از این اشاره شد، این وحدت، به هیچ وجه، به معنای عقلانی کردن روح القدس نیست، بلکه عکس آن درست است. وحدت فرشته معرفت و ملک وحی از الزامات حکمت نبوی است و نظریه فارابی در این راستا قرار دارد. به همین دلیل، بیان اینکه فارابی، برای وحی شالودهای فلسفی ایجاد کرده، رضایت بخش نخواهد بود، همچنانکه درست نخواهد بود که بگوییم او، فیلسوف را برتر از پیامبر میدانسته است. این شیوه بیان، حاکی از بیتوجهی به واقعیت حکمت نبوی است. فیلسوف و پیامبر، با عقل فعال ـ روح القدس اتصال پیدا میکنند. مورد فارابی، به بهترین وجهی، مبین وضعیتی است که اینجا به آن اشاره شد. شاید میان اسلام تشریعی و فلسفه، تضادی غیر قابل حل وجود دارد. رابطه بنیادین، رابطه میان اسلام باطنی (به معنای وسیع واژه یونانی ta eso ) و اسلام ظاهری و قشری است. با توجه به قبول یا رد اسلام باطنی است که تقدیر و نقش فلسفه، در اسلام رقم زده میشود.

از اینجاست که میتوان گفت، مدینه فاضله، هر اندازه به کمال نزدیک باشد، در نظر فارابی، آن مدینه غایت خود نیست، بلکه وسیلهای است که انسانها را به سوی سعادت اخروی هدایت میکند. جماعت زندگان، وقتی از دروازههای مرگ گذشتند، به جماعتی خواهند پیوست که پیش از آنان، به جهان باقی شتافتهاند، «و آنان، بهطوری عقلانی، با یکدیگر وحدت پیدا خواهند کرد و هر کس، به موجود شبیه خود میپیوندد». با این وحدت روح با روح، لطف و صفای کسانی که پیشتر، به دیار دیگر شتافته بودند، پیوسته بیشتر خواهد شد. این نظریه، نیز به آنچه در معادشناسی اسماعیلی گفته خواهد شد ـ آنگاه که از اتحاد صور نورانی سخن گفته میشود که هیکل نورانی امامت را ایجاد میکند ـ نزدیک است.

شمار اندکی از شاگردان فارابی را میشناسیم. به طور عمده، از ابو زکریا یحیی بنعدی (در گذشته 374ق/974م)فیلسوف مسیحی یعقوبی نام میبریم که از او، در زمره مترجمان آثار ارسطو ذکری به میان آمد. مکاتبات جالب توجهی میان یحییبنعدی و یک فیلسوف یهودی از اهالی موصل، به نام ابنابیسعید موصلی باقی مانده است. یکی از شاگردان یحیی بن عدی، ابو سلیمان محمد سبحستانی (در گذشته 371ق/981م) که نباید با ابویعقوب سبحستانی اسماعیلی اشتباه شود) در نیمه دوم سده دهم م در بغداد، حلقهای از اهل علم ترتیب داد که جلسات «فرهنگی» جالبی میان آنان برگزار میشد. مطالب اساسی این جلسات، در یکی از آن کتابها ابوحیان توحیدی (در گذشته 399ق/ 1009م) شاگرد ابو سلیمان، با عنوان مقابسات که کتابی منحصر به فرد و سرشار از اطلاعات جالب توجه است، آمده است. با این همه، این جلسات، یک حلقه فلسفی، به معنای دقیق کلمه نبود. به نظر میآید که مباحثات منطقی فارابی، به نوعی فلسفه که صرفا به لفاظی مبتنی بود، تبدیل شد. در این جلسات، سخنانی گفته میشود که نباید زیاد جدی گرفته شود (به عنوان مثال، سخنان ابو سلیمان را دیدیم که به شناختن نویسنده واقعی آثار منسوب به جابر بن حیان افتخار میکرد). در حقیقت، فارابی، تاثیر معنوی حقیقی خود را در ابنسینا گذاشت که او را استاد خود میدانست. فارابی، در اندلس و نیز بر سهروردی تاثیر گذاشته است. این تاثیر، چنانکه اشاره شد، بر ملاصدرای شیرازی نیز محسوس است.

 

|+| نوشته شده توسط SHAHRIYAR در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 ارسطو

ارسطو یکی از بزرگترین متفکران جهان است. در سراسر تاریخ فلسفه، گذشته از افلاطون و کانت، شاید هیچ کس ژرفا و پهنای اندیشه او را نداشته باشد، از بیست و چهار قرن تاکنون تاثیر او در فیلسوفان و دانشمندان گیتی بیرون از حد و حساب و بسا بیمانند بوده است. دانشمندان ایرانی حتی پیش از اسلام و قبل از رواج زبان عربی از او متاثر بودهاند استاد ذبيح الله صفا مینویسد:

"در پارهای از کتاب پهلوی اصطلاحات فراوان علمی موجود است و این اصطلاحات که غالبا قابل تطبیق بر اصطلاحات فلسفی یونانی خاصه حکمت ارسطوست، میرساند که تنها به وسیله عیسویان ایرانی، علم یونانی پذیرفته و به زبان سریانی ادا نشده است بلکه زرتشتیان نیز به این کار مبادرت کرده و زبان پهلوی را معادل آوردن بسیاری کلمات در برابر اصطلاحات فلسفی یونانی ثروتمند ساخته بودند...یکی از مشاهیر عیسویان [در عهد ساسانی] پولس ایرانی (paulus persa) رئیس حوزه ایرانی نصیبین است که کتابی مشتمل بر بحث درباره منطق ارسطو به سریانی برای خسرو انوشيروان نوشـــت و در آن نسـبت به اثبات وجود واجــب و توحید و سایر نظرهای فلاسفه، برتری روش حکما بر اهل ادیان اشاره کرد ....معلمین کلیساهای نسطوری در ایران .... چون به آثار ارسطو توجه داشتند در کلیساهای خود در ایران .... با قوت بسیار به تحقیق در روش این استاد یا شراح اسکندرانی او توجه کردند... مجاهداتی که پیش از خسرو انوشيروان (531 ـ 579م ) شده بود در برابر توجه او به علوم فاقد اهمیت است. این پادشاه که هم فرمانروایی مدبّر و هم سرداری شجاع بود به حکمیت نیز علاقه داشت و از فلسفه افلاطون و ارسطو آگاه بود و ترجمه پهلوی این دو استاد را میخواند.

"دكتر ذبيح الله صفا، تاريخ ادبيات ايران – جلد اول"

 

ارسطو در 384 ق.م در شهر یونانی زبان استاگیرا ((stagira واقع در شبه جزیره خالکیدیکس (Chalcidice) چشم به جهان گشود. پدرش نیکو ماخوس (Nicomachus) پزشک بود و عضو صنف آسکلهپیادای ( asclepiadae ) و طبیب در بار آمونتاس دوم (پادشاه مقدونیه Amyntas). ممکن است ارسطو از کودکی، و در نتیجه شغل پدر، به زیست شناسی دلبسته شده باشد، اما هیچ دلیلی در دست نیست که ار آن هنگام آغاز به تحقیق کرده باشد. پزشکان صنف اسکلهپیاد فرزندان خویش کالبد شکافی یاد میدادند؛ اما ارسطو هنوز بسیار کوچک بود که پدرو مادرش هر دو در گذشتند و بنابراین، بعید است که او از این آموزش بهرهمند شده باشد.

ارسطو در هفده سالگی به آتن رفت و وارد آکادمیاي افلاطون (plato) شد و تا هنگام  مرگ وی در 348 ق.م همچنان شاگرد و همکار او بود و آنجا ماند. اهمیت تاثیر فلسفی افلاطون در همه آثار  ارسطو هویداست. حتی وقتی که او از استاد انتقاد میکند یعنی بیشتر اوقات به شهادت نوشتههای موجود ـ به نبوغ افلاطون احترام عمیق میگذارد.

پس از مرگ افلاطون، ارسطو از آتن رفت. ممکن است بستگيهايش با دربار مقدونيه سبب رویگردانی مردم از او شده باشد. شاید هم نسبت به انتخاب اسپئوسیپوس (Speusippus) به جانشینی افلاطون نظر خوش نداشته، زیرا با رگهای از آرای مکتب افلاطونی که در آثار اسپئوسیپوس پرورش داده میشده موافق نبوده است. به هر تقدیر، ارسطو به دهرت هرمیاس (hermias)، که از همشاگردیهای گذشتهاش در آکادمیا و در آن زمان جبار آلوس در تروآد (Troad) بود به آن سان رفت. سه سال آنجا عضو محفل کوچکی از متفکران بود و باپوتیاس (Pythias)، دختری که هرمیاس او را به فرزندی پذیرفته بود، ازدواج کرد. در ایام اقامت در آسوس و سپس در میتوانه (Mitylene) در جزیره لیسبوس (lesbos)  ، دست به پژوهشهای در زیست شناسی زد که بعدها شالوده نوشتههایی علمیاش شد.

در 349 ق.م ارسطو به دعوت فیلیپ مقدونی (Philip of Macedon پادشاه مقدونیه) به پلا(pella ) پایتخت آن سرزمین رفت و مربی فرزند او، اسکندر کبیر (Alexander the great ) شد که پسری سیزده ساله بود.

پس از پایان دوره تربیت اسکندر، ارسطو به استاگیرا بازگشت و چند سال آنجا بود و سپس باز به آتن رفت و به تعلیم فلسفه پرداخت.

ارسطو در آتن از بیگانگان مقیم بود، بنابراین، نمی توانست مالک ملکی در آن شهر باشد. پس بیرون شهر چند ساختمان اجاره کرد و در اینجا که لوکیون (lykeion) نام گرفت. مدرسهای از خود بنیان نهاد. (متصل به ساختمان اصلی ایوانی ستوندار "پری پاتوس Peripatos" بود و همین سبب شد که بعدها پیروان ارسطو را "پری پاتیک" بنامند).

 او بعضی سخنرانیها برای عامه میکرد، اما بشتر اوقاتش به نوشتن یا به درس گفتن برای گروهی کوچکتر از شاگردان جدی میگذشت. اغلب آثار موجود او متن درسهایی است که به این گروه داده شده و به نگارش در آمده است. در این گروه چند متفکر نیز مانند تئوفراستوس (Theophrastus) و ائودموس (eudemus) عضویت داشتند که بعدها خود از دانشمندان معتبر شدند. پوتیاس، همسر ارسطو هنوز دیری از این دوره زندگی نگذشته فوت کرد، و او بقیه عمر را با زنی برده به نام هرپولیس (herpyllis) به سربرد و از او پسری موسوم به نام نیکو ماخوس پیدا کرد که کتاب اخلاق نيكوماخوس را به اسم وی کرده است. ارسطو در وصیّت نامه خویش از هرپولیس به علت وفاداری و مهربانیاش به نیکی یاد میکند، هرچند تا پیش از مرگ خودش او را قانوناً از بند بردگی آزاد نکرد. بر خلاف افلاطون و بسیاریی از افراد تحصیل کرده یونانی در آن روزگار، به نظر میرسد که ارسطو منحصرا به جنس مخالف گرایش داشته است. چنین مینماید که بر زنان آنچنان احترامی نميگذاشته و حتی توجه دقیقی نمیکرده است.

وقتی که در 323 ق.م مرد و احساسات ضد مقدونی در آتن دوباره سر برداشت، ارسطو ناگزیر از ترک آن شهر شد. واضح است که معتقد بوده که جانش در خطر است، زیرا با اشاره به اعدام سقراط (Socrates) میگوید اجازه نمیدهد آتنیان "دوباره نسبت به فلسفه مرتکب گناه شوند". پس به خالکیس (chalcis) موطن خویشاوندان مادریاش، رفت و سال بعد به علت بیماری درگذشت.

دانته هنگام وصف دکارت نخستین دوزخ درباره ارسطو چنین میگوید:

دیــــدم آن پیــــر و استــــاد همه                  او چو چوپان و دیگران چو رمه

همه ارباب فضل و دانش و هـوش                 حلقه طاعتش نهاده به گوش

بــر فلاطــون و پیـــر او سقــــراط                   پیشتر از همه به قرب بساط

از این بیانات مقدار احترامی را که در ارسطو طی هزار سال از آن بر خوردار بوده است میتوان حدس زد. دوران اقتدار ارسطو هنگامی به پایان رسید که اسباب و آلات نو پیدا شد و مشاهدات روز افزون گردید و تجربیات از روی تانی و دقت علم را از نو نبا نهاد و " آلکم "  و "راموس" و " راجر " و فرانسیس بیکن با اسلحه مقاومتناپذیری مسلح شدند. تاکنون هیچ مغزی نتوانسته است تسلط خود را بر فکر بشر این اندازه ادامه میدهد.

به گرداگرد خود چون نیک میدید                 بلا انگشتری و او نگین بود

 

سال شمار زندگی ارسطو

سال ( ق م )" قبل از میلاد مسیح "

384                   تولد ارسطو در استاگیرا

367                   ارسطو به آتن مهاجرت میکند و به آکادمی افلاطون میپیوندد

356                   تولد اسکندر کبیر

347                   مرگ افلاطون. ارسطو آتن را ترک میگوید و عازم دربار هرمیاس در آثار نئوس میشود و در آسوس اقامت میگزیند

345                   ارسطو به موتیلنه در جزیره لسبوس میرود ( و پس از چندی به استاگیرا باز میگردد)

343                   فیلیپ مقدونی ارسطو را به مییزا دعوت میکند و به ترتیب اسکندر میگمارد.

341                   مرگ هر میساس .

336                   فیلیپ کشته می شود و اسکندر تاجگذاری میکند .

335                   ارسطو به آتن باز میگردد و در لوکیون آغاز به تدریس میکند.

323                   مرگ اسکندر

322                   ارسطو از آتن به خالکیس میرود و در آنجا میمیرد.

 

|+| نوشته شده توسط SHAHRIYAR در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 افلاطون

افلاطون احتمالا 427 سال پیش از میلاد مسیح در آتن بدنیا آمد. تولد او مصادف با دورانی بود که یونان باستان به اوج عظمت خود رسیده و شاید اندکی هم از قله عظمت گذشته در نشیب انحطاط افتاده بود. فراخنای ارضی یونان در آن تاریخ خیلی وسیعتر از سرزمینی بود که در داخل مرزهای یونان امروز قرار گرفته است. قلمرو یونان قدیم قسمت اعظم مناطقی را که در کرانههای کنونی مدیترانه و دریای سیاه واقع است در بر میگرفت و وسعت ارضی آن از  آسیای صغیر تا مارسی و از خاک مصر تا دهانه دانوب گسترش مییافت.

افلاطون در خاندان اصیل و اشرافی که اهل آتن بود به دنیا آمد. از جزئیات عننوان حیاتش اطلاع زیادی در دست نیست، ولی مسلم که او هم مانند آزادگان دیگر یونانی با برنامه معمولی این گروه که عبارت از یاد گرفتن موسیقی و ژیمناستیک بود تربیت شد. موسیقی در قاموس آن روزی یونان مفهومی وسیعتر داشت و نه تنها معنایی را که امروز از آن استنباط میکنیم شامل میشد بلکه فن حفظ کردن و بیان کردن اشعار را هم در بر میگرفت. حفظ کردن اشعار هومر بنیاد اصلی این نوع تربیت هنری تشکیل میداد و با در نظر گرفتن این موضوع که این اشعار متضمن عقاید شخصی درباره اخلاق و مذهب هستند یاد دادن آنها به کودکان در دورهای که مغزشان برای جذب این گونه عقايد آماده بود نه تنها حساسیت زیبا پرستی، بلکه احساسات و خصال اخلاقی آنها را میسرشت و تقویت میکرد. تأثیر این گونه اشعار را در روحیه کودکان آن روز میتوان با اثری که خواندن انجیل در افکار و عقاید کودکان مسیحی میگذارد مقایسه کرد، زیرا کودک مسیحی نیز موقعـی که با تعلیمات انجیـل بزرگ مـیشود تـحت تاثیـر جاذبـه قرار مـیگیرد که به مراتـب مهم تر از جنبه ادبی و سبک نگارش کتاب مقدس است.

ما احتیاج به این سوال نداریم که افلاطون برای چه شغلی تربیت میشد. رتبه خانوادگی وی این موضوع را پیشاپیش تعیین میكرد. با توجه به انتظاراتی که از این گونه بزرگ زادگان یونانی میرفت، او میبایست خود را برای شرکت معمولی در زندگانی اجتماعی و سیاسی آتن آماده سازد.

اما افلاطون در ایام جوانی خود تحت تأثیر عمیق سقراط ـ یکی از برجستهترین شخصیتهایی که نامش در طومار تاریخ ثبت شده است. قرار گرفت، و در بیشتر آثاری که از خود باقی گذاشته تصویری روشن از  شخصیت فکری و خصوصیات اخلاقی این مرد که به عنوان ناطق اصلی در آن آثار جلوه میکند به ما داده است.

نقطه حساس و دگرگون کننده در زندگانی افلاطون در سال 399 پیش از میلاد مسیح موقعی که وی بیست و شش ساله بود فرا رسید. در آن سال ، سقراط را که هفتاد ساله شده بود به جرم انکار خدایان رسمی کشور، ابداع خدایان جدید، و فاسد کردن جوانان، در یک دادگاه آتنی به محاکمه کشاندند. وی هیچ کدام از وسایلی که ممکن بود با استفاده از آنها تبرئه شوند نپذیرفت و با لحنی که جای آشتی با مدعیان باقی نمیگذاشت از روش زندگانی خویش دفاع کرد. اکثریت اعضاء دادگاه او را گناهکار تشخیص دادند و به مرگ محکومش ساختند. سقراط رأی دادگاه را با همان متانت و آرامش معمولیاش پذیرفت و در آن مدتی که میان محکومیت و اعدامش فاصله بود حاضر نشد نقشهای را که دوستانش برای فرار دادن او از زندان چیده بودند بپذیرد.

مرگ سقراط ساعقهای بود که بر سر افلاطون فرود آمد. وی به پیروی از روشها و معتقدات یونانی آن عصر، احترام عمیقی برای قوانین عادی و اساسی کشورش قائل بود و با این عقیده بزرگ شده بود که آن قوانین از فکر و مشیت خدایان الهام گرفتهاند تا اتباع و شهروندان یونان را برای یک زندگاني خوب و خوشفرجام تربیت کنند و شرایطی را که برای ادامه زندگی و نیل به هدفهای شامخ آن لازم است به وجود آورند. اما اکنون وضعی پیش آمده بود که در نتیجه آن، با استفاده از نیروی همان قوانین، موجودی را به مرگ محکوم ساخت بودند که در نظر افلاطون « خردمندترین و عادلترین و بهترین مردان عصر خود » به شمار میرفت.

این تجزیه تلخ فکر افلاطون را یکسره عوض کرد و او را از تعقیب هر نوع نقشه یا خیالی که احتمالآ برای احراز یک منصب سیاسی در آتن داشت منصرف ساخت. وی مرحله بعدی حیات خود را وقف تفکرات فلسفی، آفریدن آثار قلمی، و انجام مسافرتهای مختلف کرد. شایع است که افلاطون در عرض این دوره علاوه بر مسافرت به سیسیل و ایتالیا، به سرزمین های آفریقا، مصر، ایران، بابل، و شهرهای عبری نیز سفر کرده است. برخی از این سفرها که به وی نسبت داده شده است احتمالا ساختگی است و از تخیل شایعه سازان سرچشمه میگیرد؛ ولی آن دو سفر اصلی به سیسیل و ایتالیا مسلما صورت گرفته است. مسافرت افلاطون به این دو سرزمین باعث ایجاد رشته دوستی میان وی و دربار دیونیزیوس (حکمران مستبد سیراکوس) گردید که در عرض سالیان تالی نتایجی مهم برای فیلسوف سفر کرده بار آورد. در آثار قلمی افلاطون معتقدات و اندیشههای سقراط به شکل گفتگوهای جدلی که میان وی و مباحثه کنندگان مختلف صورت گرفته منعکس گردیده است. منظور افلاطون از تحریر این آثار شاید در بدو کار چیزی جز این نبوده است که یاد استاد محبوب خود را زنده نگاه دارد اما به تدریج همه این نوشتهها به شکل آثاری که در آنها افکار و عقاید سقراط به وسیله افلاطون تکمیل یل تفسیر شدهاند در آمد به طوریکه امروز تشخیص این مطلب کاملآ غیر ممکن است که در فلسفه سقراط افلاطونی، کدامیک از آن اندیشهها متعلق به استاد و کدام دیگر از آن شاگرد است.

در تاریخی که رقم دقیق آن را نمی توان تعیین کرد ولی بر اساس قراینی که در دست است بین سالهای 388 و 369 پیش از میلاد مسیح باید باشد، افلاطون به کار مهم که تأثیر و نفوذ آتی آن فوق العاده بود، دست زد یعنی مدرسهای برای تعلیم فلسفه تأسیس کرد و آن را به نام یکی از حومههای آتن که مقر این مدرسه بود آکادمی نامید. این مدرسه مشهور، مادر تمام دانشگاهها و دارلعلمهایی به شمار میرود که از آن تاریخ تاکنون در دنیا تأسیس شده است، ولی در بدو تأسیس بیگمان تشکیلاتي بسیار ساده و عاری از قیود و تشریفات داشته است. در چشم معاصران افلاطون مدرسه وی به مجمعی شبیه بوده است که اعضای آن را مریدان سقراط و پیروان آموزگاران قبل از وی تشکیل میدادهاند ولی حقیقت امر این است که آکامی افلاطون به منظور تحقق بخشیدن به اندیشهای نوین که شاید برای بیست سال متوالی در مغز متفکر وی ریشه میگسترد به وجود آمده بود. در عرض این سالها او در ذهن بینای خود امکان «علمی کردن» معتقدات بشر را مجسم میساخت. پیش از وی سقراط آشکارا این موضوع را نشان داده بود که آن علم معمولی که مردم خود را صاحب آن میپندارند به واقع علم نیست بلکه تنها تصورات یا معتقدات خود آنهاست که اشتباها به جای علم گرفتهاند. به عبارت دیگر، علمی که آنها مدعی داشتنش هستند بر پایههای محکم از آن گونه که بتواند در مقابل استدلال متین و استیضاح ماهرانه مخالفان مقاومت ورزد استوار نشده است. عقیده سقراط این بود که تنها علم و تنها دانایی بشر که میشود به حقیقت علمش نامید همان علم به جهل کامل خود بشر است. به عبارت دیگر تنها چیزی که ما به طور یقین میدانیم این است که چیزی نمیدانیم. کشف مهم افلاطون در اینباره این بود که انسان به کمک روشهای صحیح میتواند «دانایی» و «علم» خود را ( به مفهوم دقیق این کلمه ) از وادی جهل مطلق خارج و به سر منزل حقیقت نزدیک سازد. او میگفت دسترسی به حقایق مثبت که قابل اثبات و بنابراین از گزند ابطال مصون باشد کاملا میسر است. شکلی نیست که الهامات افلاطون در اینباره از اصول و مبانی ریاضیات سرچشمه میگرفت (علم هندسه که بعدا به وسیله اقلیدس شکل منظمی به خود گرفت در زمان افلاطون هنوز مراحل بدوی تکامل خود را در یونان سیر میکرد) و به همین دلیل باز به کمک ریاضیات آسانتر میتوان به آن چیزی که در مغز افلاطون وجود داشت پیبرد. مردی را در عالم خیال فرض کنید که ابدا چیزی درباره هندسه نمیداند ( البته خوانندگان این کتاب که کم و بیش با اصول هندسی آشنا هستند برای تصور چنین وضعی باید به سالیان کودکی خود برگردند؛ ولی نباید فراموش کرد که در عصر افلاطون غالب مردم یونان چیزی درباره هندسه نمیدانستند). چنین شخصی ، با وصف بیخبری از اصول و قواعد هندسی، ممکن است به حقایق بسیاری که قابل اثبات هندسي هستند واقف باشد. فی المثل، او ممکن است کاملا به این موضوع ایمان داشته باشد که مجموع دو ضلع هر مثلث از ضلع سوم آن مثلث بزرگتر است. اما علم و یقین وی در اینباره هیچ لازم نیست که مبنی بر آشنایی قبلی با قضایای هندسی باشد چون ممکن است که وی این نکته را ( که مجموع ضلعین یک مثلث بزرگتر از ضلع ثالث آن مثلث است) صرفآ از راه تجربه یعنی به این علت که فرضا مجبور بوده است همه روزه از محوطهای مثلثی شکل عبور کند کشف کرده باشد. ولی اعتقاد وی به این موضوع هر قدر هم قوی و مستحکم باشد باز هم چیزی جز عقیده وی نیست و نمیشود آن را علم نامید. اما اکنون همین شخص را قدم به قدم با اصول هندسی اقلیدسی آشنا سازید و بالاخص قضیه معروفی را که در آن ثابت میشود که مجموع ضلعین هر مثلثی بزرگتر از ضلع سوم آن مثلث است به او یاد دهید. اگر وی تازه کار یا نو آموز باشد ممکن است آن قضیه را یکبار، دوبار، بیآنکه قادر به درک مفهومش باشد بخواند، ولی سر انجام لحظهای فرا میرسد که همین شخص نو آموز به نیروی عقل و اندیشه خود برهان قضیه را «میبیند».از لحظهای که برهان مطلب برایش روشن شد تصور ذهنی وی به علم یقین تبدیل میگردد، و این علم متکی به برهان، با علم سابق وی که صرفا ناشی از تجربه یا مشاهدات عینی بوده است، از لحاظ کمی اختلافی ندارد، بلکه از نظر کیفی با آن متفاوت است. موقعی که وی صحت عقیده خود را به کمک برهان عقلي مسجل کرد، دیگر ترسی از بطلان آن عقیده ندارد. زیرا فریضههایش اکنون به طور علمی قابل اثبات هستند. در زبان یونانی برای مفهوم معرفت یا شناسایی (knowledge )و مفهوم علم ( science ) لغت واحدی به کار میرود؛ به این دلیل بی هیچگونه سوء تعبیر میتوان گفت که از لحظهای که چنین شخص مطلبی را «دانست» از همان لحظه « عالم » به آن مطلب ( به مفهوم علمی این کلمه ) شده است.

افلاطون عقیده داشت که شناخت علمی را نه تنها در رشته ریاضیات بلکه در سایر رشتهها نیز میتوان اکتساب کرد. وی مخصوصا انتظار داشت که روش فهم مبرهن توسعه یابد و حوزه سیاست و قانون گذاری را در بر گیرد. به نظر افلاطون وضع تمام آنهایی که در این حوزه از مسایل بشری، یعنی سیاست و قانون گذاری، وارد بودند عین وضع همان موجود فرضی بود که گفتیم حقایق هندسی را بیآشنایی قبلی با براهین مثبت علمی درک میکرد .در هر عصری سیاستمداران و اتباع کشورها قوانین جاری مملکت خود را به شدت ( و گاهی با یک اعتقاد تعصب آمیز و نا بردبارنه ) اجرا میکنند، زیرا معتقدند که آن قوانین خوب هستند و نفع و صلاح جامعه را در بر دارند؛ ولی دلایل آنها درباره حسن این قوانین هرگز از حوزه « معتقدات »  تجاوز نمیکنند و این معتقدات غالبآ بر رسوم جاری، سنتهای کهن، احساسات آتشین، یا علتی دیگر از نوع همین علتهای نا معقول استوارند. به این ترتیب جای هیچ گونه شگفتی نیست که بسیاری از قوانین عادی و اساسی دولتها ناقص و ناروا و از کار در میآیند. موضوعی که در وضع این گونه قوانین ضرورت جدی دارد این است که دانایی و بصیرت معقول جانشین سلیقه و احساسات متغیر افراد گردد. از این قرار هدف و منظور اصلی آکادمی به عکس آنچه بعضیها فکر کردهاند همهاش این نبود که به قضایای زندگی، صرفا از جنبه نظری و غیر علمی بنگرد. به حقیقت نقشه افلاطون این بود که مکتب بزرگ وی علاوه بر وظایفی که انجام میداد به صورت یک نوع کارگاهی برای ایجاد و تولید علم سیاست در آید و این علمی بود که وی وجود آن را برای اصلاح جهان یونانی لازم میدید.

مقارن با زمان تأسیس شدن آکادمی، افلاطون بزرگترین اثر فکری خود را که به صورت مکالمه جدلی میان سقراط و مصاحبان فرزانه وی تنظیم گردیده است و به نام جمهور معروف است منتشر ساخت در این کتاب افکار و عقاید نویسنده درباره علم و لزوم کاربر آن در حوزه سیاست بیان گردیده است. (افلاطون در آن جمله مشهورش که میگوید حکمرانان باید از میان فلاسفه برگزیده شوند به اهمیت این موضوع اشاره میکند.) از این قرار مطالبی که در این رساله تشریح و بیان گردیدهاند خود نوعی توجیه نظری هستند از مقاصد همان مکتبی که افلاطون در آن تاریخ به ریختن بنیانش اشتغال داشت. به واقع جمهور افلاطون را میتوان چیزی شبیه به راهنمای دروس دانشگاهی برای آکادمی آتن شمرد. چند سالی پس از تأسیس آکادمی، افلاطون به سیراکوس احضار شد. در آن تاریخ دیونیزوس مرده و پسر جوانش ( دیونیزوس دوم ) جانشین وی شده بود. دیون داماد دیونیزوس اول با افلاطون دوست بود و از وی دعوت کرد که سمت آموزگاری شاه جوان را به عهده گیرد و او را با تعلیمات فلسفی آشنا سازد. به این ترتیب فرصتی به چنگ افلاطون افتاد تا به افکار و عقاید خود درباره تربیت شاهان جامه عمل بپوشاند و مرد جوانی را که به حکم وراثت، فرمانروای کشورش شده بود به حکمرانی فیلسوف مبدل سازد. وی با سیراکوس رفت ولی تجربهای که در این مورد انجام گرفت با شکست و ناکامی روبرو شد. زیرا پادشاه جوان به هیچ وجه مایل نبود که خود را به آن برنامه سخت و آن انضباط طاقت فرسا ( که از نظر افلاطون برای تربیت حکمرانان حکیم لازم بود ) تسلیم سازد. بعد از این قضیه افلاطون ناچار شد به آتن باز گردد. ولی چند سال بعد دوباره به سیراکوس احضار شد ولی این مأموریت دوم، نه تنها مثل مأموریت اول بیثمر ماند، بلکه این بار جان خودش نیز به خطر افتاد. اما بالاخره خود را از سیراکوس نجات داد و به آتن بازگشت و در آنجا بقیه عمرش را وقف مطالعات و تحریرات فلسفی و اداره امور آکادمی کرد، تا اینکه در این سال 347 پیش از میلاد به سن هشاد درگذشت. با وصف اینکه مأموریت افلاطون در سیراکوس به موفقیت نینجامید آکادمی وی از لحاظ تولید نتایج علمی به کلی عقیم نماند. مواردی از آن روزگاران ثبت شده است که نشان میدهد عدهای از شهرهای یونانی در همان زمان حیات افلاطون تقاضا کردهاند که یکی از اعضای آکادمی برای تنظیم قانون اساسی آنها اعزام گردد. ولی رویهم رفته کشف افلاطون بزرگترین تأثیر خود را در جهاتی غیر از آنچه او خودش انتظار داشت بخشید. جمهور رهنمای بغلی برای سیاستمداران نشد که راه و چاه اصطلاحات را به آنها نشان دهد؛ ولی در مقابل، افکار بیان شده در آن رساله، به صورت مادهای در آمد که بخشی از معارف بشری که ما اصطلاحا علم مینامیم  سرانجام ریشه خود را از آن گرفت. از آن گذشته ، فکر افلاطون متضمن یک اصل علمی نیز بود که برای دنیای باستان جنبه تازگی داشت ولی برای دنیای جدید اهمیت اساسی احراز کرده است و آن عبارت از اصل مسئولیت اخلاقی افراد است در قبال اعمال و کرداری که از آنها سر میزدند.

 

|+| نوشته شده توسط SHAHRIYAR در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388  |
 سقراط آفریننده ی فلسفه

 سقراط و شاهكاری ناممكن: زنده مردن و بدون تسليم، تا به آخر ماندن

ترجمه ويدا .ف


در تاريخ انديشهی غرب سقراط يك مرجع است، چرا كه از "قبل از سقراط" و" بعد از سقراط" سخن میرانند. پيش از او فلاسفه نظريههای خود رابه گونهای شاعرانه و بيشتر نزديك به روش پيامبران و كاهنان بيان میكردند. پس از او اما، تمام مكاتب باستان خود را وارث او يا متاثر از او میدانند. سقراط ، از آن پس مبدل میشود به فرزانهای قهرمان، پايه گذار پرسش فلسفی و تجسد مطالبات اخلاقی. اين مرد عجيب كه بود كه به رغم اين همه تاثير، چيزی ننوشت. آيا هنوز میتوان او را، ورای تودهی وسيع افسانهها و تفسيرها، باز شناخت؟


سربازان ، دراردوگاه از خود می
پرسند كه سقراط چه میكند، چرا كه ساعتها است آنها را رها كرده تا خود ، در كنار درختی در بالای تپه بايستد و با خود خلوت كند. نگاهش ثابت است. با او كه حرف میزنند، گويی نمیشنود. حتا به نظر میرسد كه نمیبيند، هرچند چشمهايش بازند. سربازان به خود میگويند: چه آدم عجيبی! البته از بعضی جهات به مردم عادی شباهت دارد يا بهتر بگوييم به يك انسان شجاع و شريف. هيچگاه شكايت نمیكند. مقاوم است و محكم. با اين حال، برای حمل سلاح زير آفتاب تند، ديگر چندان جوان نيست: بايد چهل سالی داشته باشد. به طور خلاصه بايد گفت كه مردی است شجاع، اهل نوشانوش و رقص.

با اين وجود، عجيب و غريب است. پيش می
آيد كه ساعتها لب به حرف نگشايد. اما اگر شروع كند، كسی جلودارش نيست. او میگويد كه يك صدای درونی يا يك اهريمن مانع او از انجام بعضی كارها میشود و او را متوقف میسازد. به طور قطع او از سويی جادوگر است و از سويی فرزانه! او ظاهراً از خيلی چيزها آگاهی داردو درباره شان انديشيده است. در اين ترديدی نيست. او همچنين با افراد معروف و ثروتمند و مردان سياسی همنشينی میكند. اما خود او همواره فقير است. میگويند كه اين افراد به حرفهايش گوش میدهند و همگی، اين جا و آن جا و تمام وقت، زبان به تحسينش میگشايند.

سقراط، صبح
ها كه باز میگردد، بی آن كه توضيحی بدهد، با اشتها غذا میخورد و سپس به محل خدمتش در ارتش آتن باز میگردد يعنی به "پتيده"(1) در ساحل "شالسيديك"(2). در جنگی درسال 432 ق.م. در دفاع از"آلسيبياد"(3) ، مجروح میشود. "آلسيبياد"، مرد جوانی كه لا اقل بيست سال از او جوانتر و زيبا يی خیره کنندهای دارد. در حالی كه سقراط مانند يك جانور زشت است اما به شدت به جوانان با استعداد عشق میورزد.

اين يكی از دفعات نادری است كه آتن را ترك می
كند. شهر شاهد تولد او بوده و شاهد مرگش نيز خواهد بود. تمام زندگيش در ان جا سپری شده است. او در سال 470 پيش از ميلاد، در آن جا زاده میشود. پدرش " سوفرونيسك"(4)، حجارو پيكر تراش و مادرش"فنارت"(5) (دایی) است. اين فرزندِ خلق از ابتدا با كار يدی آشنا میشود. او فن استفاده از قلم حكاكی و اسرار سنگتراشی را میشناسد. او میگويد" دست به ما اجازه میدهد كارهايی را انجام دهيم كه باعث میشوند، خوشبخت تر از حيوانات باشيم". احتمال دارد كه او نيز در كارگاه پدر، به كار بر روی سنگ پرداخته باشد. حتا گفتهاند كه قسمتی از جعد سر "پارتنون"(6) كار دست او ست...البته اين تنها يك فرضيه است. به هر حال او مرتب در حال ياد گيری مهارتهای حرفههای گوناگون از قبيل نساجی، نجاری و كفاشی است. برای او واژهی "سوفيا"ی (7) يونانی، پيش از آن كه به مفهوم دانايی وخرد باشد، معنای مهارت يدی میدهد.

او حرفه
ی مادر را نيز دنبال میكند. مادر زنان را میزاياند و او نفوس را!هنر زاياندن او، بيشتر در پی اثبات و آزمون انديشهها است و نه فقط روزآمد كردنشان. اخر ماماهای آن زمان تنها وظيفهی سادهی به دنياآوردن نوزادان را نداشتند بلكه بايد آنها را با يك حمام آب سرد، مورد آزمايش قرار میدادند تا فقط كودكان سالم را نگه دارند. تخصص واقعی سقراط در همين كار است: او انديشهها، باورها و اعتقادها را، با طرح پرسشهايی بررسی میكند تا دريابد كه آيا ارزشمندند يا فقط "بادِ هوا". اين مرد زشت، نه چندان پاكيزه و فقير كه به رغم اين شرايط گدايی نمیكند و از عهدهی هزينههای خود و خانواده اش بر میآيد، آنقدر مردم را مورد خطاب قرار داده و- با استهزا- گرفتار تضاد درونی میكند كه به عنوان يك انديشمند غير عادی و آزار دهنده در شهر شناخته میشود.

گاه خارجيانی را كه در گذر از شهر هستند به او معرفی می
كنند. او ،هرازگاهی ايشان را به مبارزه طلبيده، ادعای همه چيز دانی شان را به باد استهزا میگيرد. گفته میشود كه در حدود سال 430 ق.م. ،"آپولون"(Apollon) سقراط را" داناترين ِانسانها" تلقی میكند. و او چنين نتيجه میگيرد كه يگانه دانايی او، آگاهی از نادانی اش است. به هر حال از اين زمان است كه او واقعاً وارد زندگی فلسفی میشود. اين امر سبب نمیشود كه وجود "زانتيپ"(8) همسر بد خلق و عبوس او از ياد برود. خلق بد اين زن چنان خنده آور است كه بيشتر به يك نمايش مضحك شباهت دارد. بايد اضافه كنيم كه سقراط در زمان حياتش، به صورت يك چهرهی نمايشی در میآيد."آريستوفان"(9) از او چهرهای خنده آور عرضه میكند. البته نمايشنامه كه عنوان "ابرهای غليظ" را داردو درسال 432ق.م به صحنه میرود، چندان مقبول نمیافتد. اما وجود اين نمايشنامه نشانگر آن است كه سقراط در 45 سالگی آنقدر شناخته شده بوده كه در يك نمايش كمدی با تماشاچيانی از ميان مردم عامی، از چهره اش استفاده شود.

در اين نمايش از روشنفكران بد گويی می
شود: نگاه آنان در ميان ستارگان گم شده، در نتيجه از واقعيت بدورند. آنان به خدايان سنتی شك كرده ، به سوی ابداعاتی غريب میروند. از همه بدتر اين كه آنان میتوانند همه چيز را زيرورو ببينند. آريستوفان، جوانی به نام "فيديپيد"(10) را قهرمان خود میسازد كه پدرش را كتك میزند ، درستی اين حركتش را نيز برای او توجيه میكند و معتقد است كه بايد مادرش را هم ادب كند! بنابراين میبينيم كه سقراط مردمان را فاسد میكند، به آنان نشان میدهد چگونه باورهای معمولشان را زير و رو كنند، به آنان روشهايی را ياد ميدهد تا بتوانند استدلال ضعيف را قوی سازند و حق را، در زمانی كه حق نيست، از آن ِ خود سازند. آتنيان ِ نسل بعد كه سقراط پير را به داوری نشستند، در جوانی اين نمايش را ديده يا نقل آن را از پدران خود شنيده بودند.

آنان همچنين شنيده بودند كه به فيلسوف لقب "اژدر ماهی" داده شده بود: نوعی ماهی مديترانه
ای كه افرادی را كه لمسش كنند، مبتلا به كزاز میكند. سقراط در واقع، هر كه را با او به صحبت بپردازد، مبهوت و گيج بر جای مینهد. آنان مدعی دانستناند و اوبا پرسش از آنان، به ايشان ثابت میكند كه دانايی شان، توهمی بيش نيست. در نتيجه افليج به نظر میرسند. سقراط را همچنين "مگس" يا "خرمگس" نيز لقب میدهند: جانوری كه با نيش خود اسب خواب را بيدار میكند! مردم معمولاً تمايل به تسليم شدن دارند. سقراط آنها را بيدار كرده، بر میانگيزد و وادار میكند به خود آيند. نقشهايی كه ايفا میكند خطرناكند چرا كه كسی دوست ندارد با كشف نادانی خويش، مات و مبهوت شود. هيچ اسبی از خرمگسها خوشش نمیآيد. بنابر اين، خشم بر عليه آشوبگر، به تدريج اما به طور قطع، بالا میگيرد.

به علاوه موقعيت سياسی آتن دستخوش تغيير می
شود. دموكراسی در وضعيتی بحرانی است. گويی "السيبياد"(3) زيبا و پرشور، پيش از آن كه دربست به خدمت دشمنان آتن بر آيد، در تدارك يك كودتا است. در سالهای 404 و 403 ق.م. 30 صاحب منصب يعنی 30 ديكتاتور، زمام امور را به دست گرفتند. سقراط در زندگی شهروندی همواره شهامت از خود نشان داده اما هرگز وارد يك مبارزه سياسی نشده است. با اين حال همگان روابط ديرين او با "السيبياد"(3) را به ياد دارند. به نظر میرسد كه اين ناطق قديمی همواره جانبدار دشمنان دموكراسی بوده است. او عيب ونقصهای دموكراسی، تمايل آن به انحراف و عوام فريبی را به باد انتقاد میگيرد.و همهی اينها پايان خوشی ندارد...

ادامه دارد....


|+| نوشته شده توسط SHAHRIYAR در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 سقراط آفریننده ی فلسفه
در سال 399 ق.م.، سقراط متهم به كفر و گمراه كردن جوانان میشود. او در دفاعيه اش نقش خويش را نفی نمیكند و میگويد:" تا واپسين دم و تا زمانی كه بتوانم فلسفه بافی را ادامه خواهم داد." او میتوانست سعی در بدست آوردن دل قاضیهايی كند كه همشهری خودش بودند. اما از آن جا كه خود را مجرم نمیداند، آرام آرام، آنان را عصبانی میكند. او میتوانست فرار كرده، به تبعيد برود يا اجازه دهد كه مريدان فراريش دهند. اما هيچ يك از اين كارها را نمیكند. روزی هم كه شوكران (اين زهر با اثر تدريجی) را مینوشد، باز اين خود او است كه دوستانش را تسلی داده و اشك را از گونههاشان میزدايد.

هنگامی كه بدنش سنگين شده و پاهايش ورم میكنند، باز به تعقل و انديشيدن ادامه میدهد. او با صدای بلند به مرگ خود میانديشد.او با اراده میميرد.او حكم مجلس آتنی را به خاطر احترام به قوانين پذيرفته و به رغم نا درست بودنش، تصميم میگيرد كه به آن تن دردهد. به مرور كه حرفها بر زبان میآيند، اعضای بدن بی حركت میشوند. سرما بر او غلبه میكند. سقراط يك بار ديگر دچار تشنج میشود، چهره اش انقباض پيدا میكند و سپس چشمهايش را میبندند.

از سويی میتوان گفت كه پيروز است چون نه تنها بر هراس از مرگ چيره شده بلكه بر مرگ خويش نيز غلبه يافته است. در اين جا مسئلهی اخلاق و منش مطرح نيست بلكه فلسفهای است كه تحقق يافته. سقراط چنين قضاوت میكند كه در برابر كسانی كه او را به مرگ محكوم كردهاند، صاحب حق بوده است.هيچ چيز بدون اين آزادی انديشه، انتقاد، انتخاب بهترين شكل حيات و عمل به آن يعنی هيچ چيز بدون فلسفه، ارزش زيستن ندارد. سقراط اين شاهكار غير ممكن را تحقق میبخشد: زنده مردن و بدون تسليم، تا به آخر ماندن.

او پيش از هر چيز انسان ِ"لوگوس"(11) است. مواظب باشيد اين واژهی يونانی را به سرعت ترجمه نكنيد. "لوگوس" به مفهوم "كلام" است و "زبان" اما "خرد" و "محاسبه" نيز معنی میدهد. سقراط سعی در بكارگيری تمامی اين مفاهيم دارد. به همين دليل است كه از استادان زبان و فن آوران سوفسطايی كه از واژهها تنها به عنوان نيروی مجاب كردن استفاده میكنند، فاصله میگيرد. برای اين افراد، آن چه اهميت دارد پيروزی است در دادگاه، در مجلس يا هر جايی كه تصميم گيری مطرح باشد. سقراط اما حقيقت را ترجيح میدهد، تنها به خاطر شعفی كه به همراه میآورد حتا اگر به قيمت شكست باشد. او نمیخواهد قدرت واژهها ونيروی خرد را ازيكديگر تفكيك دهد. او سعی در روشن بينی دارد و آگاهی از درستی گفتار. او از حرفهای بيهوده بيزار است . به همين دليل مايل است جنگيدن با كلمات و همچنين عليه كلمات را بياموزد و برای اين كار آنها را از سرند خرد و محاسبه عبور میدهد.

سقراط به شكلی اساسی در جستجوی آن چيزی است كه گفته میشود." چيست" پرسشی است كه همواره مطرح میكند. زيبايی چيست؟ يا شجاعت؟ يا عدالت؟ يا تقوی؟ هدف هرگز تعريف ظاهری يك واژه يا رديف كردن مثالها نيست. مقصود يافتن يك انديشه و بيرون كشيدن يك مفهوم است. چه چيز در پس ِ اين كلمه قرار دارد. در كاربردش، واقعاً به چه میانديشيم؟ اصلاً آيا به چيزی میانديشيم؟ آخر گاه خيال میكنيم كه مفهوم محكمی در سر داريم حال آن كه باد هوايی بيش نيست. فكر میكرديم میدانيم اما هيچ نمیدانيم.

از اين منظر، سقراط مرد ِ نادانی است يعنی كسی كه حدود دانستهها را مشخص میسازد، كفايتشان را میيابد و فقر و شكنندگی شان را افشا میكند. در اين جا هم نبايد خيلی تند رفت. "تمام آن چه میدانم، اين است كه چيزی نمیدانم". اين كليشه ممكن است انسان را به اشتباه بيندازد. آنچنان كه ظاهرش نشان میدهد، ساده نيست. به هر حال سقراط توانايی حرف زدن، شمارش، راه رفتن و رقصيدن را دارد. پس اين كه بگوييم چيزی نمیداند، به چه معنی است؟ آيا او فاقد نظريه است، هيچ دانستهای را ترويج نمیكند و برای مسائلی كه مطرح كرده، راه حلی ندارد؟ آری، غالباً چنين است.

اما اين به تنهايی تمام قضيه نيست. كافی نيست تنها رويهی ويرانگر مداخلاتش را در نظر بگبريم. البته او پيشرو فيلسوفانی است كه میشود آنان را "پاك كننده" توصيف كرد چرا كه بيشتر به اثبات پرسشها میپردازند تا پاسخگويی به آنها و مسائل را به جای پذيرش، تخريب میكنند. به هر حال، در برابر سقراطِ ويرانگر، كم وبيش پوچ انگار(12) كه شك گرايی(13) دنبالهی طبيعی راه او است، با سقراط پرهيزگار مواجه میشويم كه صداقتش كمتر از اولی نيست. اين سقراط، بدون ترديد صاحب ِ دانايی دربارهی نيك و بد است.

كاستن اين شخصيت پيچيده تا حد يك سازندهی شك و ترديد نا ممكن است. تولد دغدغهی اخلاق و ارزشهای اخلاقی در غرب را نيز بی ترديد مديون او هستيم. دانستن اين كه سقراط ِ تاريخی با كدامين عبارتها آنها را بيان كرده، دشوار به نظر میرسد. اما نمیتوان اين بُعد اساسی از وجود او را ناديده گرفت.شايد در گفتگوی "گرگياس"(14) افلاطون بتوان پژواك صريح اين روش يگانه را باز يافت. بيان آن شگفت انگيز است. بنابراين،آيا گاه باخت بهتر از بُرد است و رنج كشيدن بهتر از لذت بردن؟

اين امر در انديشه ، چرخشی كليدی است چرا كه پس از آن عبارات تغيير معنا میدهند. جلاد بازنده میشود و قربانی، برنده. سقراط با اين انقلاب طرحی نو از واقعيت در میاندازد كه عدالت اخلاقی نام دارد. اين روش با طرح رويدادها و تجربهی آنی، در تضاد است. فرمانروای مستبد میتواند دادگاهها را كنترل كرده و از بازخواستها شانه خالی كند اما كار او خطا محسوب نمیشود و حتا مستوجب دلسوزی است! تمام مدعيان ِ واقع گرايی، در چنين شرايطی شانه بالا انداخته و به قهقهه میخندند.عدا لت برای ديگران، يگانه انديشهی پايدار است.پيروان سقراط ، در اين زمينه اما، بی ترديد همچنان زندهاند.

بی تفاوتی ِ كامل او نسبت به مرگ، يك نشانهی شخصيتی ويژه نيست و نمیتواند جدا از آنچه گفتيم، بررسی شود. نتيجهی مستقيم آن است. انسان اهل كلام منطقی و حقيقی، زندگی تحت تسلط خِرَد و معتقد به عدالت، نبايد به خود بلرزد و نمیلرزد.

جمعبندی كنيم. انديشمندی كه كوشش در بيدار نگهداشتن جامعهی زمان خود را دارد، فردی كه نقش آشوبگر را ايفا میكند، در شكار توهمات و ظاهر فريبان است، مردی كه حقيقت ونيكی را تعقيب میكند تا حدی كه میتواند، به جای آسوده خفتن، به مرگ آرام تن در دهد... آيا كسان بسياری با اين خصوصيات میشناسيد؟ فكر نمیكنيد كه به شدت با فقدان چنين افرادی روبه رو هستيم؟ آنان غايب نيستند بلكه اصلاً وجود ندارند.
و اين روش ِ سقراط است برای جاودان زيستن.

|+| نوشته شده توسط SHAHRIYAR در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 سقراط
يوناني «سُکْراتِس » متولد در آتن (470 تا 468 ق.م ) وي در سال (400 يا 399 ق.م ) از طرف حکومت محکوم گرديد و با نوشيدن شوکران مسموم شد و درگذشت . وي استاد افلاطون و موجد روش سقراطي است و برخلاف پيشينيان بشر را موضوع تدقيق و مورد توجه قرار داد. نام حکيمي است مشهور. گويند در زمان اسکندر بود. (برهان ).
از فلاسفه بزرگ يونان است که در 470 ق.م . در شهر آتن تولد يافت پدرش مردي حجار بود و سقراط پس از آنکه ايام جواني چندي در خدمت وي بسر برد بدستياري کريتو از پيروي شغل پدر کناره گرفت و دل بر فلسفه نهاد. سقراط بوجود خداي يگانه پي برد و کوشش داشت که مردم رانيز بدين حقيقت رهبري کند. از جمله فلاسفه و نويسندگان بزرگ يونان چون گزنفون و افلاطون و آنتيس تنس شاگردان وي بودند. از سقراط هيچ گونه کتاب در دست نيست . لکن فلسفه او را از کتاب
(محاورات ) افلاطون استنباط ميتوان کرد. مردم آتن سرانجام او را به بي ديني متهم و بمرگ محکوم ساختند و سقراط با آنکه وسيله فرار وي فراهم بود براي محترم داشتن قوانين وطن مرگ را استقبال کرد و جام شوکران را به طيب خاطر بنوشيد. (400 ق.م .). (تاريخ تمدن قديم ايران ).
وي پسر سوفرونيکس حجاربود. از زندگي او در کودکي و جواني اطلاعي در دست نيست و آثارش نيز باقي نمانده زيرا وي همواره عقايد خود را از طريق بحث و مکالمه تبليغ ميکرد سقراط با پريکليس سياستمدار مشهور آتن معاصر بوده و با آريستوفانس آشنايي داشت . او را به جرم اينکه با آيين رسمي و دولتي اعتقاد ندارد و پرستش خدايان جديد را ترويج ميکند محکوم بمرگ کردند و وي با نوشيدن شوکران زندگي رافداي عقايد خود کرد. گفته اند سقراط فلسفه را از آسمان بزمين آورد يعني ادعاي معرفت را کوچک کرده جويندگان را متنبه ساخت که از آسمان فرود آيند يعني بلندپروازي را رها کرده بخود بايد فرورفت و تکليف زندگي رابايد فهميد. نيز گفته اند شيوه سقراط دست انداخت و استهزاء بود. اگر در مکالمه اوتوفرون و مکالمه آلکبيادس از رسائل افلاطون نظر شود ديده خواهدشد که سقراط چگونه حريف را دست انداخته و او را مستاصل و مجبور ميساخت تا سرانجام اقرار بناداني خود کند. اما آنچه را که استهزاء سقراطي ناميده اند درواقع طريقه اي بود که براي سهو و خطا و رفع شبهه از اذهان به کار ميبرد بوسيله سوال و جواب و مجادله و پس از آنکه خطاي مخاطب را ظاهر ميکرد باز بهمان ترتيب مکالمه و سوال و جواب را دنبال کرده بکشف حقيقت ميکوشيد و اين قسمت دوم تعليمات سقراط را مامايي ناميده اند، زيرا که او ميگفت دانستي ندارم و تعليم ميکنم من مانند مادرم فن مامايي دارم . (مادرسقراط ماما بود) او کودکان را در زادن کمک ميکرد. من نفوس را ياري ميکنم که زاده شوند يعني بخود آيند وراه کسب معرفت را بيابند. وي براستي در اين فن ماهربود و مصاحبان خود را منقلب ميکرد و کساني که او راوجودي خطرناک شمردند و در هلاکتش پا فشردند، قدرت و تاثير نفس او را درست دريافته بودند. تعليمات اخلاقي سقراط تنها موعظه و نصحيت نبود و براي نيکوکاري و درست کرداري مبناي علمي و عقلي مي جست بدعملي را از اشتباه و ناداني ميدانست و ميگفت ، مردمان از روي علم و عمل و عمد دنبال شر نميروند و اگر خير و نيکي را تشخيص دهند البته آن را اختيار ميکنند پس بايد در تشخيص خير کوشيد. مثلاً بايد ديد شجاعت چيست ؟ و عدالت کدام است ، پرهيزکاري يعني چه . راه تشخيص اين امور آن است که آنها را بدرستي تعريف کنيم اين است که يافتن راه تعريف صحيح در حکمت سقراطکمال اهميت را دارد و همين امر است که افلاطون و مخصوصاً ارسطو دنبال آن را گرفته براي يافتن تعريف (حد)بتشخيص نوع و جنس و فصل يعني کليات پي برده و گفتگوي بتصور و تصديق و برهان قياس را بميان آورده و علم منطق را وضع کرده اند، و بنابراين هرچند واضع منطق ارسطو است ، فضيلت با سقراط است که راه باز کرده . سقراطبراي رسيدن بتعريف صحيح شيوه استقراء را بکار ميبرد يعني در هر باب شواهد وامثله از امور جاري عادي مي آورد و آنها را مورد تحقيق و مطالعه قرار ميداد و از اين جزئيات تدريجاً به کليات ميرسيد و پس از دريافت قاعده کليه آن را در موارد خاص تطبيق مينمود. و براي تعيين تکليف خصوصي اشخاص نتيجه ميگرفت . بنابراين ميتوان گفت پس از استقراء بشيوه استنتاج و قياس نيز ميرفت . در هر صورت مسلم است که رشته استدلال مبتني بر تصورات کلي را سقراط به دست افلاطون و ارسطو داده و از اينرو او را موسس فلسفه مبني بر کليات عقلي شمرده اند که مدار علم و حکمت بوده است . اهتمام سقراط بيشتر مصروف اخلاق بوده و بنياد او اين است که انسان جوياي خوشي و سعادت است و جز اين تکليفي ندارد اما خوشي به استيفاي لذات و شهوات به دست نمي آيد، بلکه بوسيله جلوگيري از خواهشهاي نفساني بهتر ميسر ميگردد. سعادت افراد در ضمن سعادت جماعت است و بنابراين سعادت هرکس در اين است که وظايف خود را نسبت بديگران انجام دهد و چون نکوکاري بسته بتشخيص نيک و بد يعني دانايي است بالاخره فضيلت جز دانش و حکمت چيزي نيست . اما دانش چون در مورد ترس و بيباکي يعني علم براي اينکه از چه بايد ترسيد و از چه نبايد ترسيد تلفظ شود شجاعت است . چون در رعايت مقتضيات نفساني به کار رود عفت خوانده ميشود. و هرگاه علم بقواعدي که حاکم بر روابط مردم با يکديگر ميباشد منظور گردد عدالت است و اگر وظايف انسان نسبت بخالق در نظر گرفته شود دينداري و خداپرستي است . اين فضايل پنجگانه ، يعني حکمت و شجاعت و عفت و عدالت و خداپرستي اصول اولي اخلاق سقراطي بوده است . اراده آزاد نيست ، يعني انسان فاعل مختار نتواند بود مگر اينکه پيروي از عقل کند که در آن صورت از نيکي و خير اختيار مينمايد وجه اعتقاد بخدا در نظر سقراط اين بود که همچنانکه در انسان قوه عاقله اي هست در عالم نيز چنين قوه اي موجود است خاصه اينکه مي بينيم عالم نظام دارد و بي ترتيب نيست و هر امري را غايت است و ذات باري خود غايت وجود عالم است ، نميتوان مدار امور عالم را برتصادف و اتفاق فرض نمود و چون عالم به نظام است امور دنيا قواعد طبيعي دارد که قوانين موضوع بشري بايد آنها را رعايت کند بدين سبب سقراط در سياست معتقد به قهر و زور نيست و با مردم مدارا و اقناع افکار را لازم ميداند. بعبارت ديگر سياست را نيز مبتني بر حکمت ميسازد. (سير حکمت از فرهنگ فارسي معين ):
ارسطو که بد مملکت را وزير

بلينانس برنا و سقراط پير.

|+| نوشته شده توسط SHAHRIYAR در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 زندگی نامه ی سقراط

:هنگامی که خانه ی اورا ترک کردم احساس کردم از او داناترم، زیرا من و او در نادانی برابر بودیم، با این تفاوت که او نمی دانست که نادان است و من می دانستم که نادان هستم...

 

سقراط در 469 پیش از میلاد در آتن زاده شد. پدرش سنگ تراش و مادرش ماما بود. روشن نیست که آیا از خود حرفهای داشته اما این واقعیت که در میانه عمر خود، به عنوان «سرباز پیاده مسلح» یا سرباز پیاده سنگین سلاح که سلاح از خویش داشت در ارتش خدمت کرد، نشان میدهد که در آن هنگام هدفی داشته، گرچه بعدا به تهیدستی افتاد وقتی با گزانتیپ ( شاید همسر دومشازدواج کرد باید پنجاه ساله میبود، که شهرت ستیزهجویی وی فاقد شاهد موثق است.

درباره شخص سقراط بسیار بیش از جریان زندگی تو میدانیم. تصاویر و توصیفاتی که از او شده نشان میدهد او با بینی پهن و کوتاه، چشمان بر آمده در زیر ابروان پر پشت و دهانی بزرگ و گشاد چهره سنگین و بسیار زشتی داشت. ریشی انبوه و ( در سالهای آخر زندگی به هر حال ) سر بی مو داشت. بدن تنومندش دارای نیروی عظیم و قدرت تحمل فوق العاده بود. به هنگام راه رفتن میخرامید، همواره پابرهنه میرفت، غالبا ساعتها به حالت خلسه میماند. این ظاهر عجیب و غریب الهام بخش کاریکاتوریستها بود و تعجب آور نیست که آریستوفان کاریکاتور او را در ابرها کشید. از سوی دیگر گرچه فکر او خلاق نبود، اما به طور استثنایی روشن، انتقادی و مشتاق بود. تحمل تظاهر را نداشت؛ در حالی که اشتیاق او به اندازه ایمان وی قوی، برخودش نیز به اندازه اندیشهاش منطقی بود. در عصر بیدینی او به نیکی اندیشه، همچون چیز مهمی، ایمان استوار یافت؛ و آن را با گاهی شناساند، زیرا در طبیعت ساده وی غیر قابل تصور مینمود که بدون انجام کاری هر کسی بخواهد ببیند چه چیزی درست است. این دیدگاه ساده بیش از سزاواری خود تحقیر بر انگیخته است، در حالی که اگر همه ما صادق و خودار باشیم ، نباید در این زمینه خطای زیادی وجود داشته باشد. اما او صرفا اندیشمند نبود، به راستی یک فرد مذهبی بود. گرچه ممکن نیست دقیقا به چه معتقد بود، اما کاملا مشخص است. در واقع افلاطون ( یا مترجم افکار او ) غالبا بیآنکه چیزی را ثابت کند، از زبان او درباره « خدا » و « خدایان » سخن میگوید، زیرا این شکل عمومی صحبت بود؛ علاوه بر آن افلاطون خود نسبت به وحدانیت الهی احساس اطمینان میکرد. با این حال کاملا ممکن است که سقراط با پذیرفتن عقاید راست دینی و به جا آوردن شعائر سنتی، خدایان گونهگون را نه در وجود جداگانه و سیمای متفاوت از خدای یگانه و بزرگ، تکریم میکرد. اعتقادش به ندایی فوق طبیعی وی را از ارتکاب به عمل خلاف که در این راستا بر او مینمود، بر حذر داشت؛ زیرا تفاوتی ندارد که آن « علامت » یک وهم بود، یا ندایی وجدان، یا تجربهای نادر و مرموز، او بدان ایمان آورد و آشکارا به الوهیت ویژه آن نبالید.

با همه این اوصاف بایستی سقراط به سادگی آمیزهای از فضل فروشی، نکته سنجی و تعصب میبود. در حقیقت قلب مهربان او، درک سریع، نزاکت بینقص و بردباری و گشادهرویی او، که همگی نیرو گرفته از احساس و نشاط خوی وی بــود، او را یک همراه و دوســت دلخواه ساخت؛ و نیز عده زیادی از مردم که دوست نداشتند ریاها و باطن پلیدشان از  طریق اندیشیدن برملا شود از او رنجیدند، تمامی کسانی که جویندگان راستین حقایق بودند او را تحسین کرده، محترم میداشتند، در همین حال دوستان نزدیک وی، او را دوست میداشتند و از وی هواداری میکردند.

تأکید بر انسانیت سقراط اهمیت دارد، زیرا او از راههای مختلف اثرات وسیعی بر افکار مردم گذاشت. به بعضی که دلربايی را به دلاوری ترجیح میدهند، یا آنان که در برابر آن چشمان ثابت احساس اضطراب میکنند، تفوقی تحمل ناپذیر داشت، که صحت عمل وی را کاملا غیر انسانی مینماید. دیگران که طبعا تمايل به تمجید قهرمان داشتند و از جذبه شخصیت و داستان او تأثیر پذیرفتند، کوشیدند او را بر انگیزند تا اعتلای خود را از طریق مقایسه وی با « انسانی » که خدا نیز بود، ممنوع کند. او به مفهوم مسیحی شهید نبود. یک پیام آور بود، نه بیشتر.

ما فقط میتوانیم حدس بزنیم که فکر سقراط چگونه توسعه یافت. برای مدتی همراه فیلسوف آتنی به نام آرکلائوس بود، و تقريبا اطمينان حاصل است كه از طريق آركلائوس با نظریه آناکساگوراس آشنا شد( همچنان که در فندو گفته شد گفته شده است ). او بایستی با بسیاری از اندیشمندان روزگار خود ملاقات و گفتگو کرده باشد، زیرا تقریبا همگی از آتن بازدید کرده بودند. و او هرگز فرصت مباحثه با یک اهل خبره را از دست نمیداد. در این رویاروییها او به خوبی عرض وجود میکرد که ( بنابر داستانی که در پولوژی نقل شده ) یکی از دوستانش جرات کرد و از هاتف معبد دلفی پرسید آیا کسی فرزانه تر از سقراط هست ، پاسخ رسید ، نه !

به هر حال ما این داستان را میپذیریم، اندکی تردید وجود دارد که سقراط آن را باور داشت و ابتدا او را ذاتاً آشفته ساخت، سرانجام پیبرد که فرزانگياش در شناخت جهالت خود است؛ و قصد هاتف معبد آن بوده که دیگران را نیز نسبت به جهالتشان متقاعد کرده، و از طریق دانایی و نیکی به آنان کمک کند. از این به بعد علاقهاش روی منطق و اخلاق متمرکز شد. با طرح سئوالهای اصولي در پی ایفاء مأموریت آسمانی خود همت گماشت، در این ضمن نه تنها تضادهای فکری  گمراه کننده و ادراک خود را روشن کرد، که دو سهم مهم خود به نام استقراء و تعریف کلی را در منطق توسعه داد. آنچه که او کرد این بود. بزودی اصطلاحی مانند جرأت در طول مباحثه پدید آمد، او درباره آنچه در نظر داشت، شروع به پرسیدن کرد، و آنگاه، وقتی ثابت میشد که پاسخهای به دست آمده رضایت بخش نیستند. اقدام به استنتاج و قیاس نمونههای متنوع جرأت میکرد، و نشان میداد که گرچه در جزییات متغایرند اما صفت مشخصهای دارند که به وسیله آن وجودشان قابل شناخت است؛ و توضیح آن به کلام، همان تعریف است. چه بسا همه اینها اینک بدیهی به نظر آید، ولی قبلا هرگز روشن نبود است، و این اثر بسیار مهمی در منطق و علوم مأوراء طبیعی داشت. این امر منجر به آن شد که افلاطون و ارسطو، مفتخر به اکتشاف مفاهیمی همچون، کیفیت و کمیت، جوهر، خواص، ذات و شکل، جنس و نوع، و مسایل بیشمار دیگری باشند.

سهم مستقیم سقراط در پیشرفت فلسفه احتمالا به همین جا خاتمه پذیرفت. او غالبا اصرار میورزید که معلم نیست: كه او صرفا یک روشنفکر ماهر است، که مانند مامایی مادرش، قادر است که به دیگران کمک کند تا افکارشان متولد شود. این امر بایستی به استهزاء مشهور او نسبت داده شود که ملزم بود به طور مداوم دانش و توفیق خرد را ناچیز شمارد. اما انکارهای او گرچه محتوای اغراق آمیزی داشت، و از که کمی پای مردم را بکشد لذت میبرد، اما در کمال صداقت بود؛ حقیقتاً اندیشمندان صدیق نادری هستند که تحت تأثیر توانایی خودشان نباشند. معاشرانی که همواره او را احاطه کرده بودند، دوستانی بودند که چندان حالت شـاگردی نداشته و به وی علاقهمند بودند و از او الهام میگرفتند. کسان دیگري بودند که از تند و تیز کردن دانستههای خود علیه او لذت میبردند، سایران بی آنکه که دقیقا بدانند چرا شیفته او بودند؛ و عدهای از هواداران کمتر وابسته که از شنیدن ابطال مخالفتهای او سرگرم میشدند نیز میآمدند. در میان این گروه اخیر عدهای از اشرافزاده جوان بیمسئولیت نیز بودند، که همراهی آنان با سقراط  سرانجام به بازداشت و اعدام او منجر شد. اما در میان آنان جوان اشرافزادهای بود که سقراط را بسیار دوست داشت.

|+| نوشته شده توسط SHAHRIYAR در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 افلاطون و اثرش جمهور

 افلاطون را یکی از سه حکمای بزرگ دنیای کهن دانسته اند که بنیان فلسفی فرهنگ را پایه گذاری کرده است. دوتن دیگر که آنان نیز مانند وی از اقلیم یونان برخاسته اند، عبارتند از سقراط وارسطو. آثار این فیلسوف بزرگ، طی قرون واعصار، مورد مطالعه وبحث واستدلال وبهره گیری اندیشمندان جهان بوده است ویک کتاب او، زیر عنوان جمهور در نظر بسیاری از معتقدان وبخردان، بزرگترین رساله واحد فلسفی است که تابه امروز نگاشته شده و پاسخ بسیاری از پرسش های بشر را پیرامون عدالت و اجتماع وحکومت وتربیت واخلاق داده است. بعضی ها به او لقب شاهزاده فلسفه داده اند و برای اعطای این عنوان افتخار آمیز، دو دلیل بیان کرده اند، نخست این که او در رسالات خویش، سوال هایی را مطرح می کند که اساس فلسفه است و همین امروز هم هر نو آموز فلسفه، برابرخویش، همین مجهولات را می بیند مانند این که از خویشتن می پرسد""  شاید پژوهشگر امروزی، پاسخ این پرسش ها را آن گونه که افلاطون داده است، ندهد اما آنچه حایز اهمیت است این که حکیمی جستجو گر، در دورانی قریب دوهزار و چهارصد پیش، همان مطالبی را مطرع کرده که امروز یک متفکر  پیشرو آغاز قرن بیست و یکم میلادی از خود می کند و در پی  یافتن پاسخ صحیح، مطابق برمبانی علمی واخلاقی زمان، به تفکر می نشیند. دلیل دوم که او را شایسته دریافت لقب شاهزاده فلسفه می دانند اینست که اندیشه های او کهنگی پذیر نیست و همواره نو است. پاسخ های فلسفی او طی بیست و چهار قرن گذشته برای هرنسلی تازگی داشته است وهربار که متفکری آن را می خواند، نکته تازه ای در آن می یابد.  فرضیه های جدید ریاضی وفلسفی عموماً ریشه های شان در سخن وی نهفته است وخلاصه آن که، به گفته آلفرد نورث وایتهد، فیلسوف وریاضی دان معاصر آمریکا هر جا اندیشه ی من پای می گذارد، آنجا افلاطون را می بینم که در حال بازگشت  است. حقیقت چیست؟ عدالت کدامست؟ مفهوم راستی راچه می شود گفت؟

افلاطون علاوه بر این که یک حکیم وفیلسوف عالیقدر بود، شاعر هم بوده به ورزش علاقه بسیار داشت، او از بیست سالگی سرودن شعر را کنار گذاشت اما به مطالعه شعر علاقه داشت. از خصوصیات زندگی افلاطون، مطالب مؤثق در دست نیست. به خلاف نوشته های  خود وی که عموماً پیرامون  سقراط و زندگی وتفکرات او دور می زنند، مریدانش در باره او بسیار کم نوشته اند. جز مکاتیب او که به وسیله خودش نوشته شده ودر آن اشاراتی به خود کرده است، در دیگر آثارش نامی از خود نمی برد.

افلاطون شیفته سقراط بود واین جذبه و شیفتگی زمانی به اوج خود رسید که سقراط را به محاکمه کشاندند و او با معتقدات وتفکراتش چون کوهی استوار برابر مخالفان ایستاد تا حکیم بزرگ جام شوکران را سر نکشیده بود، در او شوقی بود که به سوی سیاست روی کند ودر شمار رهبران آتن در آید. اما پس  از مرگ سقراط به حکمت رو کرد و بر آن شد تفکرات او را به رشته تحریر آورد و از طریق تعلیم شاگردان به سرزمین و ملت خود خدمت کند.

بزرگترین وارزشمندترین کتاب افلاطون که از مهم ترین رسالات فلسفی بشر شمرده می شود و می توان آن را رساله سیاست  نامید و به جمهور معروف است، درسال هایی نگاشته شد که وی در آکادمی به کار تعلیم مشغول بود، یعنی بین سال 388 تا 348 پیش از میلاد، کتاب جمهور، مجموعه ی مکالمات سقراط است که به قلم شاگرد اندیشمندش افلاطون نگاشته شده.

آشنایی با کتاب جمهور، نخست می طلبد تا خواننده بداند که فلسفه  چیست؟ ثمره فلسفه چیست؟ و با نحوه زندگی و شکل و نوع اجتماعی آشنا شود که این حکیمان در میان آن می زیسته اند. به ویژه نوع حکومتی که حاکم بر سرنوشت آتن در قرن چهارم پیش از میلاد مسیح است.

افلاطون در کتاب جمهور، از زبان سقراط، ماجرایی را حکایت می کند و این ماجرا سر آغاز کتابیست که ده دفتر دارد. دفتر نخستین دیباچه کتاب است و سقراط در جدلی که پیرامون عدالت برپاشده است، پیروزمند بیرون می آید، اما این بحث پایان نمی یابد و در دفتر دوم باز سخن درباره عدل و داد است. و همین طور تا دفتر دهم بحث پیرامون مسایل مختلف مثل تربیه روحی اطفال، وحدت شهر و تأمین این هدف ازطریق حفظ تعادل ثروت، خیر مطلق، سیر نفس انسانی و... جریان دارد.

کتاب جمهور نوشته افلاطون باشناخت محیط آتن و آشنایی با شیوه تفکر مردم آن در عصر سقراط، بهتر قابل توجیه می شود، تنها پرسشی که با قی می ماند اینست که آیا سقراط براستی چنین انسان بزرگ و حکیم بی مانندی بوده و یا این سقراط، مخلوقی  است دانا و روحانی و بزرگوار  که افلاطون خلق کرده و او را بر چنان پایگاه رفیع قابل تکریم نشانده است؟

افلاطون در آثار خود، سخنی از خویش به میان نیاورده و نکته ای از تعالیم فلسفی خود را عرضه نکرده است.

او در حقیقت آفریننده سقراط است و اگر پیامی به عالمیان داشته، از زبان استاد خود سقراط در میان نهاده است.

چرا افلاطون را حکیمی بی نظیر می خوانند و چرا با وجود گذشت سال ها و قرن ها، کسی را همطراز او نمی شمارند؟ راز موفقیت او در سه نکته خلاصه شده است:

نخست این که نوشته های او سراسر اندیشه است. مسایلی را که او مطرح کرده، برای عالمانی پژوهشگر به اندازه ای اهمیت داشته که هرگز دنباله بحث و تدقیق و تحقیق رها نشده است.

دوم این که اوهنر آفرینی است که در فن بلاغت تالی ندارد. شیوا و روان و منسجم می نویسد و با کلام خود خواننده را افسون می کند.

سوم این که افلاطون نظیر بسیاری از فلاسفه قرون پیش از خود و بعداز خود، فلسفه منظمی را ارایه نداده و آغاز و انجامی برای تفکرات  فلسفی خود قایل نشده است. و همین امر، راز جاودانگی اوست زیرا یک فلسفه  منظم مدون جامع، زود کهنه می شود و فکر تازه ای جانشین آن می گردد در حالی که آثار افلاطون به گونه ایست که هربار خوانده شود، بازهم نکته تازه ای از آن به دست می آید

|+| نوشته شده توسط SHAHRIYAR در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388  |
 
 
بالا